اکوسیستم لرستان؛ گذشته، حال و آینده
یادم میآید وقتی کودک بودم سینهی اشترانکوه تمام سال سفید بود و من هیچ درکی از آن سفیدی (یخچالهای کوه) نداشتم. یادم میآید وقتی به «هرو» میرفتیم صدها چشمه در بین راهمان بود و سرابها آن قدر آب داشت که میترسیدم آب مرا با خود ببرد.
از آنجا که نگارنده روستازاده هستم، به همین دلیل محیط روستا را نیز بسیار دوست میدارم و از آنجا که لرستان نیز محیطی روستایی و عشایری است اکثر مردم لر نیز در این موضوع با حقیر هم داستاناند. دوران کودکی بنده در یکی از روستاهای دشت سیلاخور گذشت، خوب یادم میآید به عینیت دیدهام دستههای چند دهتایی اَلَرگ (لکلک) و بط و مرغابیها را؛ که گاهی در فاصلهی 3 متری ما به زمین مینشستند.
یادم میآید آب رودخانهی «تیره» که از وسط سیلاخور میگذرد آنقدر آب داشت که هر ساله چندین نفر در آن غرق میشدند. یادم میآید آنقدر برف میبارید که اهالی برای رسیدن به هم تونل و کانال در میان برف میکندند. یادم میآید در دوران کودکیام شب و روزی آنقدر برف بارید که خورشید را فراموش کرده بودم و فکر میکردم همیشه و تا ابد برف خواهد بارید تا اینکه بعد از چند روز باریدن برف یک صبح که بیدار شدم و آسمان آبی را بالای سرم دیدم ذوقزده شدم.
یادم میآید زمین سیلاخور پر از مَلیم (شیرینبیان) بود به نحوی که وقتی پدرم میخواست خانه بسازد، هنگام کندن پی ساختمان ریشههای این گیاه کار را بر پدرم سخت میکرد و من کوچک آرزو می کردم که ای کاش این ریشهها وجود نمیداشتند.
یادم میآید سینهی اشترانکوه همیشه و تمام سال سفید بود و من هیچ درکی از آن سفیدی (یخچالهای کوه) نداشتم. یادم میآید وقتی به «هرو» میرفتیم صدها چشمه در بین راهمان بود و سرابها آن قدر آب داشت که میترسیدم آب مرا با خود ببرد. یادم میآید در کنار آن سرابها صحبت سگهای آبی بود که در آن سرابها زیر زمین زندگی میکنند و من همیشه آرزوی داشتن یکی از آنها را داشتم.
بعد از مدتی ما جلای وطن کرده و در یکی از مناطق کویری ساکن شدیم، در تمام لحظات غربت، لرستان و طبیعت زیبای آن در ذهنم بود و آن را برای دوستان کویریام تعریف میکردم، از چشمهها و سرابها میگفتم که با تعجب میگفتند ما چنین چیزی ندیدهایم چطور ممکن است آب شیرین خود به خود از دل زمین بجوشد!! از کوههای سرسبز میگفتم، میگفتند ما هر چه میبینیم صاف و بیعلف است و پر از خس و خار! از برف میگفتم که هرگز ندیده بودند، از اَلرگها (لکلک)، سبزهها، چراگاهها و شقایقزارهای سرخفام میگفتم که همه تعجب میکردند.
تا اینکه زمان گذشت و من رشد کرده و به سن جوانی رسیدم و با هزار ذوق و شوق به لرستان بازگشتیم، با کمال تعجب میدیدم روستاها پر از سیمهای برق، پر از سیمان و پر از آهن شده بود و دیگر خبری از مهربانی روستا و روستایی نبود. صنعت و تکنولوژی افسار گسیخته سراسر خاک و زمینم را گرفته بود و همراه آنها پاکتهای پلاستیکی بود که باد آنها را به گیاهان دشت چسبانده بود. در روستاها چون هیچ نهادی مسئول جمعآوری زبالههای روستا نبوده و نیست، اطراف روستاها مملو از قوطیهای کنسرو، بطریهای خالی و .... شده بود.
هر چه نگاه میکردم دیگر خبری از دستههای اَلَرگ(لکلک) نبود، رودخانهی تیرهی سیلاخور خشک خشک شده بود، زمستان رسید اما خبری از آن برفهای سنگین نبود، زمستان تمام شد اما سینهی اشترانکوه سفید نشد، بهار آمد اما حتی یک عدد مَلیم (شیرینبیان) سبز نشد.
با خودم گفتم نکند دوستان کویریام بیایند و این وضعیت را ببینند و بگویند کجاست آن همه نشانههای بهشتی که سالهای سال آنها را وصف میکردی، تا اینکه بالاخره یک شب نیمههای شب همان دوستان کویری به لرستان آمدند. شب تاریک بود و آنها هیچ چیز را ندیده بودند و شب را تاصبح خوابیدند. صبح اول وقت بیدار شدیم چند تا از آنها توی حیاط آمدند و دیدند در آن سکوت صبحگاهی چیزی مانند غول بالای سر آنها ایستاده است و بعد با ترس و تعجب گفتند کوه! بعد فوراً گفتند به کوه برویم. ابتدا وارد جنگلهای بلوط شدیم یکی از کویریها پرسید این باغ مال کیست؟ به شوخی پاسخ دادم: این باغ مال «خدارحم»! است، بازهم پرسید «خدارحم» چطور به باغی به این بزرگی میرسد و آن را آبیاری میکند، باز هم پاسخ دادم چند سال پیش نوکرهای خدارحم او را خیلی اذیت کردند تا اینکه «خدارحم» قهر کرد و دیگر این باغ را خوب آب نمیدهد!
زمان گذشت و من موضوع ویران شدن اکوسیستم لرستان را برای پدر و مادرم گفتم و آنها از گذشتههای بسیار بهتر و عجیبتر لرستان و «هرو» برایم گفتند. از گلههای چند دهتایی اِشکار (بز و میش کوهی) که من هرگز ندیدهام، از بوتههای بزرگ کَمَہ (نوعی گیاه)، از زمانی که کوهها مملو بود از حیواناتی که منقرض شدهاند از گربههای وحشی بزرگ که به قول خودشان به آنها یوز سیاه میگفتند که درست مثل سگهای ولگرد زیاد بودند و من هرگز ندیدهام.
از قارچهای فراوان میگفتند که در کوه میماندند و خشک میشدند، از علف کوه میگفتند که دقیقاً بلندی و تراکم آنها به بالای زانو میرسید، از کشتی و زورآزمایی پیرمردان لر در آن زمان با خرسهای کوهستانها میگفتند، که برای من که در تمام عمرم خرس ندیده بودم غیر قابل باور بود.
دوربین ذهنم را از گذشتههای دور و حال به آینده میبرم، راستی آیندهی سرزمین ما لرستان چگونه خواهد بود. در ان زمان حتی شاید گل کاسهاشکنک (شقایق) دیده نشود، شاید دیگر اثری از چشمهسارهای دیارمان باقی نماند، شاید درختان بلوط کوچک و کوچکتر شوند تا جایی که شبیه به بوتههای خار شوند و بعد هیچ ...شاید تمام ریگزارهای کویر هم لرستان را فرا بگیرند و هیچ اثری از طبیعت بیهمتای آن باقی نماند، در آن زمان شاید طبیعت و معیشت ما لرها هم مثل فلان شهر کویری تماماً شهرنشینی شود. و احتمالاً رؤیای چند خودباختهی فرهنگ لری زنده به حقیقت خواهد پیوست و هیچ اثری از زندگی عشایری و روستایی، کشت و کار، چراگاههای اسب و گوسفند و ... نیست.
در آن زمان آن خودباختگان فرهنگ لری خواهند گفت: «آخیش از دست این دهاتیها و عشایر راحت شدیم» و بعد از آن احتمالاً خواهند گفت برویم مثل مرکزنشینان کویری صنعتمند شویم و کوزه بسازیم، چون نوعی هنر است و «کلاس» دارد. و بدین ترتیب سر و کارشان با گِل و ریگزارها میشود. و شاید در حین کار با گِل مغز سرشان خارش کند و با همان دست گِلی سر خود را بخارانند و این گونه گِل بر سرشان شوند.
چه دور نمایی غریب و منزجر کنندهای!









