ویلیام اورویل داگلاس (۱۸۹۸-۱۹۸۰)یکی از ۸ قاضی مشهور دیوان عالی کشور امریکا بود که با معرفی فرانکلین روزولت رئیس جمهور آمریکا و تایید مجلس سنا مدت قریب به ۳۷ سال (طولانی ترین زمان درتاریخ دادگاه عالی فدرال آمریکا) در این دیوان بعنوان قاضی حضور داشت .

داگلاس با استناد به جایگاه خود در هیات حاکمه امریکا از یک سو و ارتباط با دولتمردان کشورهای حاشیه جنوبی اتحاد جماهیر شوروی، در دو نوبت تابستان اقدام به سفری تحقیقی به ۹ کشور منطقه (ایران ، اردن ، لبنان ، سوریه ، عراق ،اسرائیل ، یونان ، قبرس و هند) نموده و قبل از انتشار کتابش (Strange Lands and Friendly People)، یادداشت های سفر خود به برخی از این کشورها از جمله ایران (که بنا به گفته وی به دعوت و با هماهنگی رزم آرا صورت گرفته) را در دو نسخه از مجله LIFE (شماره ۲۷ صفحه ۵۹ مورخ ۱۵ آگوست ۱۹۴۹ مقاله «با قاضی داگلاس در ایران » و همچنین شماره ۳۰ مورخ ۱۸ ژوین ۱۹۵۱ با مقاله «داگلاس در ایران ») نیزمنتشر نمود .
ویلیام داگلاس و الوار

نقش یادداشت ها و نوشته های داگلاس (در کتاب و مقالاتش در مجلات آمریکایی ) بر اهمیت سفر وی به ایران (که اندکی بعد از «هولوکاست لرها » توسط «قصاب امیر احمدی» در لرستان بود) می افزاید ،بویژه آنکه این قاضی آمریکایی بواسطه حضورش در منطقه و مصاحبه با مردم و مشاهده و ضبط فجایع و قتل و غارت عمال حکومت وقت، دیدار با سپهبد امیر احمدی و سپهبد حبیب اله خان شیبانی، و ذکر برخی از وقایع فجیع که خود دیده و یا شنیده، تصویر و برگی مهم از تاریخ لرستان را برای خواننده ترسیم نموده است .
داگلاس پس از انتشار مقالاتش در روزنامه ها ،یادداشت های سفر خود به ۹ کشور منطقه را در کتابی با عنوان « سرزمین های شگفت أور و مردمی مهربان » منتشر نمود که خوشبختانه کتاب مذکور با ترجمه فریدون سنجر -چاپ گوتنبرگ در ایران مننتشر و قابل دسترسی است . برای مطالعه کتاب مذکور ویا مقالات داگلاس درمجله LIFEبزبان انگلیسی روی نام کتاب یا مقاله ها در همین نوشته کِلِک کنید.
هدف مقاله حاضر تحریک حس کنجکاوی مجدد انسان فراموشکار به مطالعه تاریخ بویژه در ایام تعطیلات تابستان و درس از تاریخ لرستان است. اما بخشی از جملات تحریک کننده حس کنجکاوگر آدمی از لابلای اوراق آن کتاب و همچنین مقاله های مجله LIFE در حدود ۵۰ سال قبل:
از زبان پیر مردی لُر که از قتلعام، جان به در برده:
-
«من از او سؤال کردم که درباره امیر احمدی چه میداند؟ او نگاهی عجیب و پرمعنی به من کرد و سری تکان داد، شرح داستان را با احتیاط تمام آغاز کرد و من خیلی تلاش کردم تا او را به بازگو کردن جزئیات ماجرا ترغیب نمایم و به او قول دادم که آنچه را که او میگوید برای کسی فاش نکنم یا لااقل اسمی از او به میان نیاورم....ما صد نفر بودیم که در بیست کلبه کوچک و چادر زندگی میکردیم، هزارها رأس بز وگوسفند وهزار رأس گاو وگوساله و قاطر و دهها اسب داشتیم، تعدادی از جوانان ما در قلعه فلکالافلاک محاصره شده بودند. جوانان ما بلا استثنأ کشته شدند. خوانین ما را دار زدند. ارتش پیروز شده بود. نبرد دفاعی به پایان رسیده بود حالا دیگر مانعی در راه جادّهای که رضاشاه در نظر داشت بسازد وجود نداشت.»
-
او داستان خود را چنین ادامه داد: «چند روز بعد در اردوگاه خود نشسته بودیم که از دور گـرد و خـاک زیادی را مشـاهده کردیم عدهای از سوار نظام ارتش بودند که چهار نعل به طرف کلبه های ما میآمدند. سرهنگی هم فرمانده این واحد بود وقتی که به اردوگاه ما رسیدند سرهنگ با صدای رسا و بلند فرمانی صادر کرد و با این فرمان سربازها از اسب پیاده شدند. سپس سرهنگ فرمان قتل عام ما را صادر کرد و در اجرای این فرمان سربازان ما را هدف قرار داده شروع به تیراندازی کردند. تعدادی از کودکان ما هنوز در گهواره در خواب بودند و تعدادی در گوشه وکنار بازی میکردند. سربازان به هر بچهای که میرسیدند او را میگرفتند و لوله هفتتیر خود را در شقیقه او میگذاشتند، ماشه را میکشیدند و مغز او را متلاشی میکردند. زنها جیغ میکشیدند و از چادرها به بیرون میدویدند. زن من در گوشهای خزیده بود واز ترس مثل بید میلرزید. من جلوی او ایستاده بودم و کاردی هم در دست داشتم که یک مرتبه صدای تیراندازی بلند شد و من نقش زمین شدم و از حال رفتم.» «وقتی به هوش آمدم، زنم را در کنارم دیدم که خون از بدنش جاری است. جسد او و جسد چند زن وبچه دیگر، روی زمین افتاده بودند. همه اینها در اثر اصابت گلولههای سربازان کشته شده بودند. ولی خود من در اثر اصابت گلولهای که در گردنم فرورفته بود، زخمی شده بودم و آنها به خیال این که من مردهام، مرا رها کرده بودند تا اگر احیانأ کشته نشدهام با یک مرگ تدریجی و زجرآوری بمیرم. من پس از هوش آمدن بلافاصله چشمانم را بستم و در همان وضع بیحرکت باقی ماندم، چون صدای سرهنگ را شنیدم و متوجه شدم که او و سربازانش هنوز محل را ترک نکردهاند. من از گوشه چشم و از زیر پلکهای نیمه باز آنها را دید میزدم. شما ممکن است حرف مرا باور نکنید. شما قطعأ آنچه را که من دیدم باور نمیکنید ولی قسم به نانی که در سفره این خانه هست آنچه میگویم حقیقت دارد.»
-
«...زمانی که برخاستم تا آنجا را ترک کنم ، خورشید در حال غروب کردن بود. پیرمرد همچنان که به گرمی دستانم را می فشرد عمیقا نگاهی در چشمانم انداخته و پس از اطمینان از اینکه هویتش را افشا نخواهم کرد ، گفت:« من یک ایرانیم .به کشورم عشق می ورزم و خوشحال می شوم اگر جانم را در راه آن بدهم .اما از ارتش متنفرم . خدا بوقتش از ارتش انتقام خواهد گرفت.... ما از روسیه می ترسیم می دانیم شوروی دشمن مردم ماست ، اما ...»
-
«...امیر احمدی را در مهمانی باغی در تهران ملاقات کردم .او دارای چشمانی نافذ ، سیبیل سیاه درنده و خشم آلود و دندان های طلائی برجسته است . امیر احمدی فارسی ، روسی و ترکی صحبت می کند . در قشون قزاق ها در روسیه آموزش دیده است . آثار بجامانده تکبر و جسارت در خود را هنگام گفتگوئی بی پرده و شفاف نشان می داد:
-
خانمی پرسید: « رابطه تان با مردم امروز لرستان چگونه است ؟»
-
او(امیر احمدی)پاسخ داد: اوه ، آنها به من احترام زیادی می گذارند.نام و اسم من (در لرستان )کلمه ائی خانوادگی(ضرب المثل) شده است.
-
خانم پرسید:چگونه؟
-
امیراحمدی با لبخندی که دندان های طلائی اش را هم هویدا کرد پاسخ داد:چون که در لرستان هروقت بچه ای گریه می کند مادرش می گوید: « هیس وگرنه امیر احمدی می بردت (می خوردت).»
-
«مجله زندگی (LIFE): قاضی داگلاس طی ۲ سفر تابستان گذشته اش به شهرها و کشورهای خاورمیانه در مقاله اش (که پاییز با عنوان کتاب «سرزمین های شگفت انگیز و مردمانی مهربان » چاپ خواهد شد) از تجربیاتش در ایران می گوید .داستانهائی که او نقل می کند پرده از علل بی ثباتی ایران برخواهد داشت:
-
دشمنی دولت مرکزی با میراث نژادی و قومی بسیاری از مردم،
-
مقامات فاسد،
-
ارتش ویرانگر و غارتگر،
-
و میلیون ها مردمی که در سطوح زندگی پایین و خشن و خشک و سرد به امرار معاش مشغولند....»
-
«...فساد در دولت داستانی است که ایرانیان عموما آن را همراه با استعفا پذیرفته اند. به قاضی داگلاس در دیدارش از کوهدشت ،روستائی واقع در مرز غربی ایران گفته شد که چگونه انتخابات با خدعه و فریب انجام شده اما اهالی این روستا نمی گذارند تا ابد بازیچه و مطیع و دستخوش عامل خارجی باشند.»
-
«....فردای روزی که با ۶ نفر از لرهای طایفه پاپی مصاحبه کردم برای دیدن کوهدشت راهی این شهر شدم . در این شهر طایفه لرهائی که در تهران هستند زندگی می کنند.....کوهدشت حدود ۸۰ مایلی شمالغرب خرم آباد قرار دارد . علی محمد غضنفری نماینده کوهدشت در مجلس ایران است . محمد حسین غضنفری شهردار خرم آباد پسر عموی اوست . او کسی است که با ریشه کن کردن مالاریا توسط سمپاشی تمامی دیوارها و باغ ها و منفذهای خرم آباد توسط «د د ت» میزان کفایت و کارائی و مدیریت خود را بروز داده است ...»
-
ادامه مطلب ازجمله تعدادی عکس تاریخی را ر وبلاگ لرسو ببینید
منبع: وبلاگ لرسو: http://loresoon.blogfa.com/